MyThoughts

افغانستان: کشش و تنش

12239_FB_NVHC_EN_2-1-570x318

چندی پیش در برنامه ی دعوت بودم که از سوی چند نهاد عالی هالندی زیر نام شب درگیری ها در مورد کشور های در حال  جنگ داخلی تدویر یافته بود. من متن سخنرانیم که با یک شعر کوتاه شروع می‌شد نخست به هالندی نوشتم و بعداً به خواست برنامه گزاران به انگلیسی ترجمه کردم.آن شعر کوتاه مرا و تمام آن متن  را استاد بزرگوار جناب استاد نگارگر که از بخت بلند از لطف شان برخوردارم، به فارسی ترجمه کردند.که اینک متن ترجمه ی فارسی سخنرانیم را به قلم استاد نگارگر با کمال افتخار اینجا نشر می‌کنم:

مــــــرا پُرسی:«بگو تو ازکجـــا استی؟»

من ازآنجا که درهرکوچه جنگی انتظارم است!

وازآنجا که عشقی فارغ از هرگونه قید وبند؛

زَنَد زنجیر درهرسوی بر پایت.

من ازآنجـــــا که دریک شامِ تاریک وزمستانی؛

ترا آغوشِ عشقی گرم درخود می فشارد تنگ؛

ویا زانجا که بر پُشتِ تو خنجرمیخورَد؛اما

ترا با هیچ کس قصدی نبردی نیست درخاطـــر.

من ازآنجا که با صد انتظـــــارِ تلخ میخواهی؛

ولی هرگـــــز نشانِ صلحِ پایا را نمی یابی…

وقتی صحبت ازافغانستان درمیان می آید غالب اوقات من با خود درتضاد می افتم.مــن اززیبایی های افغانستان برای دوستانم سخن ها میگویم؛تصویر های مناظرِ زیبای افغانستــان رابـــرای شان نشان میدهم؛ازجاهای تاریخی صحبت میکنم وبرای دوستانم میگویم که افغانستان چه زیباییهای طبیــعی وحیرت انگیز دارد.اما؛روزِدیگر دوستانِ هالندی مرامیبینندکه درمظاهراتِ اعتراضی برضدِ فرستادن جبری مهاجرانِ افغان به کشورِ شان شرکت می کنم. آدم چِگونه میتواندسیماهای منفی یک کشورراکه درگیر برخوردوجنگ است نشانه بگیردولی زیباییهای طبیعی آنرا بی اهمیت نسازد؟ اگر کسی ازمن بپرسدکه افغانستان یک سرزمین مصون است من باصدای بلندورسا فریادخواهم زدکه نه مصــــــــون نیست ولی اگرهمان شخص برای من تکتی بدهد که سوی افغانستان پرواز کنم من تکت را ازدستش می قاپم؛تشکر میگویم وبه راه می افتم. من خود همیشه تعجب کرده ام که چرا با افغانستان این گونه وابستگی نیرومنددارم هرچندمن بخشی بزرگِ زندگانی ام را اینجا درهالندزیسته ام. آنچه من میدانم این است که من با آن جملهٔ معروف کـــه«هیچ جا چون خانه نیست» چندان احساسِ وابستگی نمیکردم امـــاهنگامیکه افغـانستان رفتم برای نخستین بارآن پارچهٔ گمشدهٔ معمای زندگانی خودرا دریافتم وفهمیدم که«بـودن درخانه یعنی چه»بلی کوچه های کابُل خاک آلود وبحران زده بود ولی من درنخستین دیدارِ خــودازکابُل می انگاشتم که این کوچه های خاک آلود وبحران زده مالِ من است! این چراغ های ترافیک که پیهم رنگ بــدل میکنند ولی کسی به رنگ بدل کردنهای شان اعتنانمیکندوآنرانوعی بازی تغییررنگ میشماردازمن استند! منصفانه بگویم با هرچیز نوعی احساسِ وابستگی میکردم. من وقتی افغانستان میروم غالب وقتِ خودرادرهرات که زادگاهِ مادروپدرم است وهنوزهم وابستگانِ شان درآنجابسیاراستند؛سپری میکنم.برای مــــن درهـــرات سطح بحـــــران کمترازکابُل است ومن با وسوسهٔ امنیت درهرات به سادگی خودرااغفال میکنم.من آنراوسوسهٔ امنیت مینامم زیراکه افغانستان درمجموع کشوری غیر مصون است.یک جست وجوی ساده درانترنت این موضوع را      آفتابی میکند.

هرچندگزارشهای فراوان نشان میدهدکه وضع امنیتی درافغانستان خوب نیست ولی ایـــن تصورنیـــزوجودداردکه برخی   جاهادرافغانستان مصون است وهمین تصوراست که به عنوان یک بهانه درموردِدیپورت نمودنِ مهاجرانِ افغان به کشورِشان ازآن کارگرفته میشودومیگویندکه مهاجران میتواننــددرآنجاهای مصون بروندواگراحیاناًمحلِ زیستِ شان باخطری روبروباشدآنان میتوانندبه همان جـــاهـای مصون بروند.اما من بدین فکرتمکین نمیکنم زیراکه دراین اواخربرخی ازهمان مناطقِ به اصطـــلاح مصون ازچند جانب موردِ حملهٔ طالبان قرارگرفته اند وزندگی ها درهمین خشونت ها برباد رفته اند. مناطق مصون درکشورِگرفتارکشمکش وبرخورد خود تضادی است که پایهٔ منطقی ندارد واین مناطق دیر مصون نمیمانند ومصونیتِ شان مؤقتی وچندروزه ست. اگرمدتی کوتاه یک منطقــه مصون است دلیلش این نیست که آنجا دولت ونیروهای خارجی کنترول دارندوآنرامصون نگاه میدارندبلکه دلیلش این است که طالبان ودیگرنیروهای جنگی تصمیم به حمله نگرفته اند ولی هنگامیکه حمـــله میکنندزیانها سنگین وغیرِ قابل تلافی میباشد. من که این همه را میدانم به چه دلیل بازهم میخواهم افغانستان بروم؟ شوهرم که درهمان کشور بزرگ شده است وهمانجا زیست دارد فکرمیکندکه من کمابیش خِرَدباختـه استم که محیطِ آزاد ومصونِ هالند را با خطرِافغانستان بدل میکنم.من درصحبتهای خودبا اوبرزیباییهای طبیعی کشور تکیه میکنم ولی او از دُشواریهای آن یاد میکند.

بالطبع من وقتی برای سفر به افغانستان کمرِ خودرااستوارمی بندم ازخطراتِ سفرِ خود آگاهی دارم ولی به هرحال همان وسوسهٔ امنیت رادرذهنِ خود می آفرینم درغیرِ ان خطرنیروی ارادهٔ مـــرا فَلَج میکند وقدرتِ تصمیم را ازمن میگیرد. وقتیکه من برزیباییهای طبیعی کشورتأکیدمیگذارم معنایش به هیچ وجه این نیست که ازدشواریهای پیرامونِ خود غافل استم.بازرسیهای امنیتی درهرجاوبعدازهرچنددقیقه وجودداردوبرمــن نهیب میزندکه چه پیش خواهد آمد. به دلیلِ حمله های منظمِ طالبان ودیگر گروه های جنگجودرکابل دیـــوارهای امنیتی را درهرجامیتوان دید.این دیوارهای امنیتی دربرابرِسفارتخانه هاوتعمیرهای مهمِ دولتی قامت برافراخته است. شما تصورش را بکنیدکه درهاگ قدم میزنید وبعدازهرچندگام دیوارهای خاکی رنگِ امنیتی را میبینیدکه دربرابرِ سفارتخانه ها وعماراتِ دیگر که باخطرِ حمله روبرواستندایستاده است.این حالت نه تنهاقیافهٔ شهررابدل میکندبلکه برشیوهٔ نگرشِ شما نیزاثرمیگذارد.عبور ازکنارِاین دیوارهابه شما بیدارباش میدهدکه وضع امنیتی چندان خوب نیست اماشما برای کارمیروید؛بَسوی مکتب میرویدوناگــزیرازکنارِ این دیوارهامیگذرید وناگزیردرذهنِ خودهمان وسوسهٔ امنیت را می آفرینید.چون این دیوارهاازسرِراه کنارنمیروندذهنیتِ ابتکاری جمعی درکابل که میتوانیم نامش را اِلههٔ آفرینشِ هنری بگذاریم کوشیده است که قیافهٔ این دیوارهاراباتصاویرِرنگارنگ زیبابسازدودرآن پیامهای نیروبخش بنگاردوبااین حیله قیافهٔ کابُلِ فارغ ازخطررا اعاده کند. برای من این شیوه خود مثالی بزرگ است که مردم نمای کشمکش وبرخوردرابایک شیوهٔ ابتکاری تعدیل میکنند. این نشان میدهدکه چگونه مردمِ افغانستان اخگرِ امیدرادردلهای خود پکه میکنند تا در هرحالتی که قراردارندآن اخگردردلهای شان روشن بماندحالا وضعِ واقعی چه گونه است به جای خود بماند. من فکرمیکنم که ساختِ مقابله وپیکاربارویدادها درذهنِ ما دُشواریهای مارا قیافهٔ نورمال میدهد.واما وقتی موضوعِ مصونیت اساسی مطرح میشودمن به یاد می آرم که اینجا درهالنددوستانم هنگامِ رفتنِ من به سوی افغانستان ابرازِ تشویش ونگرانی میکنندمن برای شان میگویم:«تشویش مکنیــدمن کابُل نمیروم که آنجا حملاتِ انتحاری رخ میدهد (هرچنددراین اواخردرهرات نیزاین گونه حمـــلات رخ میدهد) وامامواظب خواهم بودتامرااختطاف نکنند»آنگاه دوستانم خیـــره خیـره مـرا نگاه میکننـد ومیپندارندکه من خطرِ اختطاف راچندان جدی نمیگیرم وحال آنکه جدی است.من درمصونیت وامنیت دوسیمای جداازهم رامیبینم.یکی موضوعِ بزرگِ امنیت است که ماهمیشه ازخبرهامیشنویم ومــربوط به حملات است اماخطراتی هم متوجه زندگانی شخصی افراداست که مادربارهٔ آن اینجادرهالند چیزی نمیشنویم.هردوگونه فقدانِ امنیت درذهنِ افغانهاکه زندگانی روزمره راادامه میدهندحضوردایمی داردبه طورِ مثال عمهٔ من درهرات برای پسرِ کوچکِ خوداجازه نمیدهدکه ازخانه بیرون برودوبازی کند. اواجازه دارد که تنها درباغچهٔ خانه بازی کند.اگراوازخانه بیرون برودمادرش فوراًبه دنبالِ او میرودتاپیدایش کند وبه خانه برگرداندش.بدین ترتیب غیرازحملهٔ طالبان خانوادهٔ من نگـــرانِ کـودکان خود نیزاستندکه مبادا اختطاف شوند. یک موضوعِ دیگر موضوعِ امنیتِ زنان است که ازخانه بیرون میروند.مـــن هنگامیکه درافغـانستان میباشم همانند یک زنِ هالندی میخواهم تنها ازخانه بیرون بروم اما به عنوان یک زنِ هالندی افغـان درافغانستان این آرزو دردسترسم نیست ویکی ازاعضای خانواده باید مراهمراهی کند.آنان این کاررامیکنندتا سطحِ حفاظتِ مرا بالاتر ببرند. خوب یادم می آید که باری میخواستم خانهٔ کاکایم بروم ویکی ازدختران کاکایم بامن همـــراه بود.تنها بعدازچند دقیقه اوازمن خواست که تکسی بگیریم زیراکه ازنگاه های هرزه وتبصره های مردانی کـه ازکنارِ ما پیاده یا باموتر میگذشتند به جان آمده بود! علی رغم اینکه وضعِ امنیتی درهردوسطح بسیارجدّی است امامردم هنوزهم ناگزیراستندقبـــولِ خطر نموده ازخانه بیرون بروند.من غالباً احساس میکرده ام که مردمِ افغانستان نسبت به مــــردم هالنـــد زنده دل تر استند. هنگامِ تابستان کاکایم به مجردی که ازکاربرمیگشت پیش ازاینکه به اصطــــلاح عـــرقِ پایش خُشک شَوَد دستِ زن وفرزندانِ خودرا میگرفت وباهم به میله میرفتند.اوخوب میدانـــد که راهِ پارک خـــالی ازخطرنیست وممکن است حادثه ای رخ بدهدولی کشمکش وبرخوردبراوحکومت نمیکند.خــوشوقتی وتفریح خانواده است که برای اواهمیت دارد. اوهرروزبه استثنای روزجمعه ازهفت صبح تاچارعصرکارمیکند ولی هنوزهم نیرو وحوصله دارد وبدون اعتنابه خطراتِ احتمالی باخانواده ودوستان بیرون میرود. قابلِ یادآوریست که من اینجادرهالند روزهای دوشنبه بعدازکارنمیتوانم هوای کافه یا چایخانه کنم زیراکه شبِ دوشنبه است.شایدبه همین دلیل باشدکه من عاشقِ افغانستان شده ام زیراکه علیرغم دشواریهای موجودآنجامردم بی پروا وانعطاف پذیراستنداما قابل تأسف است که همین مردم بی پرواوانعطاف پذیرنمیتوانند زندگانی روزمره رابدون مزاحمت های دردناکِ حملات وپریشانیهاجلو ببرند. آیا بسیاردُشواراست که من نظراتِ رومانتیک خودرا باواقعیتِ کشمکش وبرخورد درافغانستان آشتی بدهم؟ بلی. اما ایا ازتلاش دراین آشتی دادن دست خواهم گرفت؟ نـــــــه.زیرامن همیشه با افغانستان رابطهٔ قوی خواهم داشت.این کشورازبسیارجنگ وکشمکش رنج برده است اما مـــادروپــدرم ازآنجاخاطراتِ گرانبها دارند ومحلی است که قفلِ فکرخانه را درذهنم بازکرده است. من به پیشوازِ آن روز دیده برراه دوخته ام که جنگ وبرخورد به پایان برسد وما تنهادربارهٔ زیبایی افغانستان صحبت کنیم.(پایان)

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s